تابوت عشق
بعد از چندوقت اومم یه درد دل بنویسم . چند وقتی هستی یه کمی دلگیرشدم از زندگی از ادماش ازدشمنای دوست نما . نمیخوام مسائلرو باز کنم اما فقط نمیونم با حسودی که اسمشو میذاره دوست و رفیق و میخواد کوچیکترین چیزی که دارم رو هم بگیره چکار کنم ؟!!!!! نمیونم وا.. مثه اینکه این همه مدت اژدها با لباس آدم باهام بود. بیخیال در کل اگه کسی پیشنهادی داره برای بهم بد اخه نمیشه که بذارم عزیزام رو از چنگم در بیاره و یا زندگیمرو بهم بریزه. راستی یادم رفت بگم ۱۸ روز تامحرم مونده ها خوشحالیاتون روبکنید که دیگه داره ماه عزا داره میاد. اگر هم بشه یه زیارتی برید که انرژی بگیرید . یا حق 2. براي پسوند فايل زندگي اجتماعي و خانوادگي، از سه كاراكتر «ع»، «ش» و «ق»، استفاده كنيم. 3. هيچگاه قفل سيدي قلب مردم را نشكنيم كه « تا تواني دلي به دست آور ، دل شكستن هنر نميباشد ». 4. چنانچه در كاري شكست خورديم ، آن را « Shut Down» نكنيم بلكه آن را « Restart» كنيم. 5. براي مانيتور زندگيمان، بكگراند (Background) سبز يا آبي را در نظر بگيريم نه سياه يا دودي. 6. براي سيستم قلبمان از مانيتورهاي تخت و صاف (Flat) استفاده كنيم. 7. براي فايلهاي اسرار زندگيمان، پسورد (password) بگذاريم و آن را مخفي (Hidden) كنيم. 8. همواره پيش از سخن گفتن ، سي پي يوي فكرمان را به كار بيندازيم. 9. بر صفحه مشكلات مردم، كليد F1 باشيم و آنان را كمك و راهنمايي (Help) كنيم. 10. اگر شخصيت ما بزرگ و والاست، اين نوع شخصيت، نبايد به ما اجازه دهد كه با هر كسي چت (Chat) كنيم و هر كسي با ما چت كند. 11. اگر از كسي بدي و كملطفي ديديم، آن را «Save» نكنيم بلكه آن را «Delete» نماييم و حتي آن را از ريسايكلبين (Recyclebin) قلب مان كاملاً محو كنيم. 12. به ديگران اجازه ندهيم در «سي دي رام» زندگيمان هر نوع «سي دي» را كه بخواهند ، قرار دهند. 13. خانه و دفتر كارمان، به روي مردم نيازمند، «Open» باشد. 14. براي حل اختلافات زناشويي ، روي گزينه « گذشت و ايثار »، دابل كليك (Double click) كنيم. 15. تا حرف كسي تمام نشده ، اسپيكر (Speaker) خود را روشن نكنيم. 16. در سايت زندگي شخصيمان، يك رُوم (Room) به نام مشكلگشا (Moshkelgosha) بسازيم تا ديگران با ما چت (Chat) كنند. 17. هنگام مشاهده خوبيها و نيكيهاي ديگران، بلافاصله كليد پرينت اسكرين (Print Screen) را بزنيم و از آن ها تصوير بگيريم. 18. در زمان ناتواني، درماندگي و تاريكي زندگي ديگران ، كليد « Power » براي آنان باشيم. 19. نگذاريم هر كسي در رُوم (Room) زندگيمان چت نمايد و در اين صورت، او را ايگنور (Ignore) كنيم. 20. چشمهاي مان را به روي عيبهاي پنهان مردم، «Close» كنيم. 21. گاه و بيگاه، كامپيوتر زندگي ما هنگ (Hang) ميكند كه بايد آن را با « فكر »، « مشورت » و «برنامهريزي»، رياستارت (Restart) كنيم. 22. براي كپي گرفتن از ديسكت زندگي ديگران، نخست آن را ويروسيابي و سپس ويروسكشي كنيم. 23. مواظب باشيم كه رايانه زندگي زناشوييمان، ويروس غرور و لجبازي به خود نگيرد كه در اين صورت، ممكن است هيچ آنتيويروسي نتواند آن را از بين ببرد. 24. فايلهاي مهم زندگي خود را گاه به گاه، اسكن (Scan) كنيم تا اگر به ويروسي آلوده شده باشند ، سريعاً مشخص شود. 25. پيش از پرينت گرفتن از سخنان مان، پيشنمايش چاپ (print preview) آن را مشاهده كنيم. 26. اگر روزي رايانه زندگي ما با همسرمان هنگ كرد ، سه كليد « كنترل اعصاب »، « انصاف» و «دليل عصبانيت» را بزنيم. 27. هارد مغز خود را از برنامههاي غيرمفيد ، پر نكنيم ، تا فضا را براي نصب برنامههاي مفيد ، تنگ ننماييم.. 28. براي اين كه از ديدن مانيتور زندگي، بيشتر لذت ببريم، كارت گرافيك بالا براي آن تهيه كنيم. 29. اگر لازم است كه مانيتور رايانه ما داراي رنگهاي متنوع و متعدد باشد ، ولي مانيتور ارتباطات ما با مردم، حتماً بايد يكرنگ باشد. 30. در خطاطي كامپيوتري، از برنامه «كِلْك» هم ميتوانيم استفاده كنيم اما در خطاطي زندگي، از برنامه «كَلَك» نبايد استفاده كنيم. 31. بكوشيم تا خوش اخلاقي را به جاي اين كه در رم (Ram) و حافظه موقت داشته باشيم، در رام (Rom) و حافظه پايدار داشته باشيم تا در هنگام آغاز (Start) ارتباط با ديگران، آن را به كار گيريم. 32. اگر ميخواهيم در زندگي خويش موفق و خوشبخت باشيم، بايد خودمان زيرمنوهاي Programs را دقيقاً تنظيم كنيم و نبايد بگذاريم كه ديگران اين كار را براي ما انجام دهند اگر چه ميتوانيم در اين زمينه ، با آنان مشورت كنيم. 33. در كيس (Case) مستكبران و زورمداران، «سي دي رام» نباشيم بلكه «سي دي ناآرام» باشيم. 34. قانون كپيرايت زندگي اجتماعي به ما اجازه نميدهد كه سي دي بديها و عيبهاي ديگران را رايت كنيم. 35. در سايت زندگي، هميشه لينكِ (Mahabbat) داشته باشيم و هيچ گاه براي اين سايت، فيلتر نگذاريم. دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . خط اولي گفت : خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . آنها از دشتها گذشتند ... رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . شما به هم مي رسيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد لحظه های تنهایی ات را بسوزان وقتی سهمت از پرواز در پیله ماندن است.روزهایت را پاره کن وقتی پروانگی ات را دار زدند زیر شاخه شاخه های رزهای سرخ. ثانیه ها راباور کن که تو بودی و عشق و پرواز.لحظه هایی را دور بینداز که تمام حس پروازت را انکار کردند. تو در پیله هستی ولی قرار نیست تا اخر در پیله بمانی.هر پیله ای روزی باز می شود. پس هرچه زودتر پیله را بشکاف و پروانگی ات را ثابت کن تنهاییت را بسوزان ومن شمع مي سوزم وديگر هيچ چيز از من نمي ماند درون کلبه ي خاموش خويش اما و من درياي پر اشکم که توفاني به دل دارم کسي حال من تنها نمي پرسد که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او وديگر هيچي از من نمي ماند!!! چند بار نشستم و دربارهی سالی که گذشت فکر کردم و نوشتم. دیدم آخر سر تنها چیز بدرد بخوری که میشه گفت اینه که جنبة خوشایندِ سال هشتاد و هفت برای من تجدید دوستیهای قدیمی، پیدا کردن دوستان جدید بوده... البتّه دوستای زیادی هم هستن که سال گذشته، کمتر شد ببینمشون یا حتی حالشون رو بپرسم. هیچ بهانهای هم نمیارم... حق در بست با اونهاست. امیدوارم که منو ببخشن ! آرزوم هم واسه تکتک دوستام، رسیدن به آرزوهاشونه تو سال جدید و دست یافتن به بهترینهایی که میخوان! سال نو مبارک . آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم. ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز! پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت ! خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان! ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد. ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد. خدايا اين چه روزگاري است!! كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند! اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند! اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود! اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند! خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم. خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم! مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت. مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو. خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي. خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم! پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن . من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را . در اشتياق پرواز بي آسمان ترينم عمري به جرم بودن٫ با خاك هم نشينم نفرين به چشم هايم٫ اين حفره هاي تاريك آخر چگونه اي دور؟ بايد تو را ببينم! اي باغ سبز سيال!آخر بگو چه مي شد؟ قلبمون برای هم می تپه ، چشمامون هنوز انتظار دیدن می کشن. پاهامون هنوز در پی پیدا کردن راهین برای به هم رسیدن. دستامون هنوز دنبال هم می گردن. حالا میشه گفت :من و تو باور نداریم که پیش همیم چون دنبال هم می گردیم. پس بیا رو به روی من بایست تا قلبمون ، چشمامون ، پاهامون و دستامون بفهمن که تنها نیستن و یه جفت دارن. من کنار توام و تو به جست و جوی من از هفت بام فرود می آیی. تو کنار منی و من به جست و جوی تو از هفت بیشه عبور می کنم . حال انگشتهای من می بارند و نام تو می روید. وهر سازی که میبینم بد آهنگ ست. بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ ست؟ بیاره توشه برداریم قدم درراه بگذاریم کجا هرجا که پیش آید بدان جایی که می گویند خورشید غروب ما زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دل کنده و غمگین من اینجا بس دلم تنگ است. بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی فرجام بگذاریم...
"گر ازاین کویر وحشت به سلامتی گذشتی" و با هم نبودیم " به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را" از فريادي كه در گلو ماند... از بغضي كه هميشه شكست... از يادها و خاطرهها... كاش زمان بر ميگشت به آن روز شيرين، به تما م باورهاي من، آن روزي كه چشمهاي اميد بدرقه راهم شد. آن روز كه كوله بستم تا راهي سفري دور شوم با هزاران هزار اميد... مينويسم: اي كاش، ولي خوب مي دانم تمام اي كاشهاي من فقط آرزوست و اي كاش ميماند. ميگويند به آينده فكر كن، قدم بردار تا تغيير دهي آنچه را كه نوشتهاند برايت... اما... حيف، دست و پايم بسته است و در چهار ديواري خويش اسيرم و نميدانند... آري نميدانند كه ميخواهم ، دوست دارم، اما... اين تنها ذهن من است كه ميرود به گذشته، با افسوس... و نگاهي كه خيره است به آينده، با رويا... نه شاعرم، نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام، همین... این نوشته رو تقدیم می کنم به همه مادر های خوب و مهربان دنیا کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد … اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه ! اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هست... خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهدزد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود… کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم .خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی... کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی... کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد... خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود.. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد...! کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.. او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید... خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد می توانی او را "مادر" صدا کنی! چرا عاشق كسى ام كه نمى دونه چرا من اسمشو گذاشتم بهونه چرا زندگيم بدون اون مثل زندونه چرا اونو داشتن آرزومه چرا خونه ى دلم شده يه ويرونه چرا كم كم دارم ميشم ديوونه چرا عشق تو وجودم زد جوونه چرا بهش رسيدن مثل خواب مى مونه چرا ديگه گريه هام فقط به خاطر اونه چرا دستام براش هميشه رو به آسمونه فقط از خدا ميخوام يه شب بياد به خوابم بهش بگم دوستت دارم ديوونه ى چشاتم همين... «يه روز ميرسه كه منم از اين دنيا ميرم ولى اينو بدونيد كه عاشق ميميرم»
و در همان يک نگاه قلبشان تپيد .
و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند .
ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام .
در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .
از صحراهاي سوزان ...
از کوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند .
و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت :
نه در دنياي واقعيات .
آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد .
اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت .
« آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين که به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم .
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند
تی


لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید
بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید
میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید
موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید
هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید
گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید
از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید
البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید
حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟
با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید
در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید



يک پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"
يک پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره
يک پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون
يک پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته
يک پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه
يک پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده
يک پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني
يک پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه
يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند
يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد
يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد
يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد
يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند
يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود
يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند
يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود
يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند
يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)
يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند
يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد
يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند
يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 100 سالگي خود باشد
يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند
يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسي قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد
يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد
يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند
يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد
يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند
يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند
يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي 2) وزارت بهداشت 3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد
يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد
يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند
يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد
يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند
| Design By : Night Skin |
