|
تابوت عشق |
|
|
امشب یه مقداری زیاد دلم گرفته نمیدونم چم شده .
از همه چی بریدم از دوستام ( بی معرفتا همش الکی دوستن) از زندگی که همیشه بر خلاف آرزوهام بوده .
از خودم که نتونستم سرنوشتم رو خوب رقم بزنم و نتونستم به عشقم برسم .
تو یک هقته ای که ننوشتم خیلی اتفاقا برام افتاد . با یکی از ذوستام قهر بودم اما وقتی آشتی کردم به یه چنتایی مسئله خوردم یکیشون این بود که میتونم دوباره باهاش رفاقت کنم یا نه !!! پاسخ منفی بود چون میگن وقتی یه میخ میزنی به دیوار وقتی در میاری جاش میمونه و همین هم شد دیگه نا امید شدم از اینکه دوباره رفاقت پا میگیره . خلاصه نمیدونم چه کنم که از این بحثا بیام بیرون .
بعد از قهر با اون زندگیم بهم ریخت و یه ضربه بزرگی خوردم که در این رابطه به دو مطلب قبلیم توجه کنید و حتی بعد از آشتی هم نتونستم خودم رو درست کنم دلیلشم این بوده که نتونستم باهاش رفاقت کنم در هر صورت به این نتیجه رسیدم هر کی یه رفیق صمیمی داره و گشته و پیدا کرده اما من گشتم و هنوز پیدا نکردم و بهتره بگم دست رو هر کی میذارم با یک حرکت بد میخواد بگه من رفیقم رو پیدا کردم .
بیخیال فقط اومدم که این دلم خالی بشه .
تا بعد یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:52 توسط امير |
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکن
ه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم. يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:32 توسط امير |
تا زمانی که عمق انسانها را درک نکردی دوستشان نداشته باش. چون اینجوری خنجر به قلبشون می زنی .... همه اینا رو به در میگم تا دیوار بشنوه، آره درست حدس زدی با توام با تو که مرا در اوج بی کسی رها کردی ، حالا مرا یاد کن که دیری است از خاطرت رفته ام، مرا بسوی خود بخوان که دلتنگم، محتاج آرامشم و در هیاهوی مردم گم گشته ام ، و اگر به سویم بازآیی دوباره بال میگشایم. و تا ابدیت همراه تو پرواز را تجربه میکنم........![]()

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:23 توسط امير |
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری مریم حیدر زاده
صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا
می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه
خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه
نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه
خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره
بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره
خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه
نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه
خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن
بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن
خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی
از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه
چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه
خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون
اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون
خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن
چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن
خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت
اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت
دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت
خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه
که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه
خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی
تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:54 توسط امير |
این نوشته رو تقدیم می کنم به همه مادر های خوب و مهربان دنیا کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد … اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه ! اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هست... خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود… کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم . خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی... کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی... کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد... خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود.. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد...! کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.. او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید... خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد می توانی او را "مادر" صدا کنی!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:0 توسط امير |
يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم. دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود. سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. چهار :دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند. پنج :بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد. شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود. هفت :تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي. هشت :هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران. نه :شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي. ده :به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن. يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني. دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد. سيزده :زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:6 توسط امير |
سلام به همه
اقایون توجه ( خانما بیخیال شن ) به هیچ کس ربط نداره من چه کاری کردم و میکنم و به عبارتی من ازادی دارم و هر چی بخوام مینویسم اینم بگم جز یه نفر بقیرو میشناسم (با تو بودم x) هر کاری میخواهند بکنند .بکنند. من فقط از خدا میترسم و از کس دیگه ای نخواهم ترسید . آقای x هر کار میخوای بکنی بکن . ( میدونم که هیچ کاری نمیتونی بکنی ) بهتون گفتم من سر رفاقتام اون امیر قبلی نیستم .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:47 توسط امير |
میدونم دوسم نداری و.... آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم وبه جاي نوشتن تنهايک کلمه گوشه دفترخاطراتت شعرهاي حاشيه اي نوشتم تاعاقبت درحاشيه چشم هايت افتادم. حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم... دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:1 توسط امير |
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:56 توسط امير |
سلام با اینکه

اما بازم یه بار دیگه اومدم تا یه اعلام وجودی بکنم
و ... .
هیچ کس ویــــرانیم را حس نکرد
وسعت تنهـــاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:57 توسط امير |
نامش احساس است ، پرندهای که در قفس زندانی کردهایم .
نامش احساس است ، درقاب عکس کنار پنجرة دلمان گذاشتهایم و گهگاه با حسرت انگشت بر شیشه قاب میکشیم .
نامش احساس است ، حصار بر دورش کشیدهایم با سیمهای خاردار، حتی پرندهای نمیتواند بالای سرش پر بزند . مگر احساس وحشی است ؟! سیمخاردار برای چه ؟!
احساس بدون پرنده معنا ندارد .
نامش احساس است ، هرجا قلبی میتپد او هم هست، هرجا چشمی لبخندمیزند، میدرخشد، سکوت بر لبها جاری میشود و واژهها بر نگاهها نقش میبندند ، او هم هست.
ما گاهی فراموش میکنیم که بدون او پشت درهای بسته چقدر تنهاییم .
پس پردهها را کنار بزنیم تا احساس هوایی بخورد ، نفسی بکشد ، لبخندی بزند و باز بشکفد...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:2 توسط امير |
برای آنها که بی تقصیرند: قرار نبود کسی فقط بگوید دوستت دارم، قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند ..... من و تو دور از هم می پوسیم غمم از پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه های دلهره ست ... از کودکی به من آموختند دوست بدار و حالا و حالا که دیوانه وار دوستت دارم می گویند فراموش کن.... بیایید الان که به هم نیازمندیم کنار هم باشیم
تقدیم به چشمهایی که در راه مانده اند و دلهای غمگینی که آنها را راندند، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست. زندگی شیبی ست و عشق سیبی است.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:0 توسط امير |
سلام
امشب دلگیر بودم که گفتم بیام و یک مطلب بنویسم .
بیخیال همه چیز شدم فقط میخوام تو این دنیا به آرزوهام برسم .
درس . دانشگاه. ا....ج .و... .
رفقا اگه بدی و خوبی از من دیدید حلال کنید و اگه هر جا دیدید من دارن کج میرم من رو با دلیل قانع کنید .
در ضمن منبع من ترنم نبود ولی اونجایی که شما گفتید هم مطالب من رو مینویسه .
مرید باشید
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:41 توسط امير |
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوست دارن اما معنیشو نمیدونن .
ازادمایی که میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو نیستن .
از اونایی که زیر بارون برات میمیرن اما وقتی افتاب میشه همه چیز یادشون میره.
ازآدمایی که میگن حرف هیچکی در مورد تو براشون مهم نیست اما تا یک حرف میشنوند میرن سراغ یک نفر دیگه .
از آدمایی که رفیقه نیمه راهن.
از ادمایی که دسته ادمو تو حنا میزارن با اینکه قبلش میگن برو من دارمت .
خلاصه از ادمایی که رفاقت رو تو خوشی میدونن .
از ... .
بای
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 22:37 توسط امير |
سلام
بازم هم تبریک
اما این بار بخاطر چی ی ی ی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره حدس بزن چی شده ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!
این بار یکی دیگه هم به بلاگرهای بلاگفا اضافه شد/!!!!!!
این بار پدیده ای دیگر و به عبارتی معجزه !!!!
مصطفی ک... ی !!!!!
آدرسش هم عاشقانست اما نمیدونم چی میخواد بنویسه !!!
خدا خدا کنید مثه بعضیا چرت ننویسه (خودم)
اینم آدرسش البته هنوز ناقصه یعنی هیچی ننوشته
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:16 توسط امير |


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:17 توسط امير |
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی اي آمد و درسمت اولنگرانداخت، مردخواست به همراه همسرش ازجزیره برودومرد دوم راهمانجارهاکند . زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مردراسرزنشکرد :اشتباه میکنی.زمانیکه تنهاخواسته او رااجابتکردم، این نعمتهابهتورسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم! بایدبدانیمکهنعمتهامانحاصلدرخواستهاي خودمانیست، نتیجهدعايدیگرانبرايماست
بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه اي از جزیره رفتند.
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستهاي او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
پاسخداد:این نعمتهایی که به دست آوردهام همه مال خودم است، همه راخوددرخواست کردهام.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:14 توسط امير |
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.» در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: «تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید. مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:9 توسط امير |
سلامی به شادابی گل بهاری
امروز اومدم یه سری به نظرات وبم بزنم اما حیف دونستم که جوابه بعضیا رو ندم .
اتش خان شما نمیتونی از وبلاگ نوشتن من رو منصرف کنی یا بین چندتا رفیق رو بهم بزنی و هر چی هم میخوای مسخره کن و ... نمیتونی .
من نکفتم کلآ عوض شدم بلکه گفتم سر مسئله رفاقتام عوض شدم .
فعلا بای عزیزان
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:23 توسط امير |
سلام
شرمنده تو این هفته ننوشتم اخه تو این هفته اصلا حالم خوب نبود .و بهتر بگم خوب نیست . دلم گرفته نمیدونم چرا البته میدونم نه همشو . فکر میکنم دچار نا امیدی فلسفی شدم البته دلیلش اینه که با کسی که دوسش دارم خیلی وقته حرف نزدم و جایی نرفتم در هر صورت این آهنگ هم موقتا گذاشتم تا یکم ... .
از اونایی که نظر میذارن ممنونم و از اونایی که نظر نمیزارن هم ممنونم چون بهشون برخورده .
شرمنده فعلآ بای
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:2 توسط امير |